![]() |
![]() |
|
| دوست داشتن از عشق برتر است |
|
دی كوزه گری بدیدم اندر بازار بر تازه گلی همیلگد زد بسیار وآن گل به زبان حال با او می گفت: "من همچو تو بودهام مرا نیكودار"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:8 توسط احمد |
|
|
شـایـــد عـشـق همین اسـت ! که مــن : همیشه بـه یــاد تــو بـاشــم و تــــــــــــو : با هر کـه میخواهی ...!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:41 توسط احمد |
|
|
بوی غربت میدهم اما غریبه نيستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:33 توسط احمد |
|
|
ببخش اگرتو قصه مون دورنگ ونامرد نبودم
ببخش كه عاشقت بودم خسته ودلسرد نبودم
ببخش كه مثل تونشد خيانتو ياد بگيرم
اگركه گفتم به چشات بزاربراتون بميرم
ببخش اگرتو گريه هام دورنگی ريا نبود
اگركه دستام مثل توبا كسی آشنا نبود
ببخش اگرتوعشقمون كم نمی ذاشتم چيزی رو
ببخش كه يادم نمی ره اون روزهای پاييزی رو
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:55 توسط احمد |
|
|
تنهایم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 10:41 توسط احمد |
|
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.... فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد. سر انجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟وسنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود..خواب بودی..باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند...آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:32 توسط احمد |
|
|
زندگي صحنه زيباي هنرمنديهاست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:38 توسط احمد |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:31 توسط احمد |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:19 توسط احمد |
|
|
مرگ طنابی است که ما را از گرداب زندگی نجات می دهد
دشوار ترین لحظه ی مرگ زمان مردن است بعد از مرگم روی قبرم پنجره ای باز کنید تا وقتی دلتنگ شدم از آن گورستان را تماشا کنم . . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:18 توسط احمد |
|
|
هرگز اين قصه ندانست كسى آن شب آمد به سراى من خاموش نشست سر فرو داشت نمى گفت سخن نگهش از نگهم داشت گريز مدتى بود كه با من بر سر مهر نبود آه "اين درد مرا مى فرسود گريه سر دادن و در دامن او هاى هايى كه هنوز تنم از خاطره اش مى لرزد در كنارم بنشست "بوسه بخشيد به من بر سرم دست كشيد ليك مىدانستم"مدتى است دل او با دل من "سرد شده است !...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:3 توسط احمد |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:20 توسط احمد |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:19 توسط احمد |
|
|
دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست
دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به
رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...
(دکتر علي شريعتي)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:0 توسط احمد |
|
|
چيزي به من بگو ،
دستي به من بده ،
راهي به من ببخش
و آفتاب کن
که مي خواهم
در چشم هاي تو
شب را زبون تر از هميشه به بينم !
و
طوفان شوم به سبزه
و بگذارم در باغ
هر چيز ديگر است
دريا نشين شود
و دريا
در چشم هاي تو
باغي چنين شود
چيزي به من بگو
دستي به من بده
راهي به من ببخش ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:33 توسط احمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|